h1

10 سال 9 ماه 11 روز قبل

10/08/2020

از این اولین پست املت‌نامه در وبلاگ وردپرسم 10 سال 9 ماه 11 روز گذشته. باور کردنش سخته که 10 سال گذشته اما خب اتفاقیه که افتاده. قبلا یه جایی خونده بودم از لحاظ بیولوژیکی هم به هویت آدما نگاه کنیم هر چندین سال (که من یادم نیست) خیلی از سلول های آدم دوباره تولید و تجدید میشه و از لحاظ فلسفی این سوال همواره مطرحه که اصلا فیزیک کسی نمی تونه مبنای هویت سنجیده بشه چرا که در عرض چند سال هیچ یک از سلول های بدن اون سلول های قبلی نیستن. حالا همین مسئله رو من برای خودم در نظر گرفتم و کاملا به این باور رسیدم که روند تغییرات آدم در طول چند سال می تونه چرخش های زیادی ایجاد کنه که هیچ چیزی از اون آدم اولیه باقی نمونه.

حالا هم 10 سال 9 ماه 11 روز گذشته و میشه گفت خیلی از چیزها عوض شده. این روند تغییرات برای من موقعی خیلی محسوس بود وقتی که خیلی از اکانت های شبکه های اجتماعیم رو پاک کردم و شروع کردم به ساختن اکانت های جدید. در واقع تصمیمی که (شاید؟) ناخودآگاه من گرفته و خودآگاه رو مطلع کرده این بوده که من به شیوه‌ی قبلی با دنیام رابطه ندارم و رفته رفته این کنش‌ها خیلی سمت و سوی درون گرایی به خودش گرفته. املت‌نامه هم از این مسئله مستثنا نیست. چند روز پیش که تصمیم گرفتم املت‌نامه رو تمدید نکنم و ببندمش با خودم خیلی فکر کردم که کجا می تونم جایگزینش کنم یا اسباب کشی کنم یا برم جای جدید اما هرچه بیشتر فکر می کردم کمتر به نتیجه ی خاصی می رسیدم و متوجه شدم که عمر املت‌نامه به سر اومده. تصمیم گرفتم تمام این خاطرات رو منتقل کنم به جایگاه قبلی و اولیه املت نامه یعنی توی وبگاهِ املت نامه به آدرس (www.omletname.wordpress.com) منتقل کنم که صرفا خاطراتی از گذشته باقی بمونه.

املت نامه در تمامی این سال ها یک سوپاپ اطمینان برای شخصیت پیاز مانند و تو در توی من بوده. تک تک پست های اینجا به نحوی آینه ای از یکی از لایه های این شخصیت پوست پیازی است. اگر خوش بودم اگر ناخوش بودم اگر ناامید بودم اگر عاشق بودم و خیلی از اگرهای دیگر همه این احساسات به نحوی در یکی از پست های اینجا گنجانده شده برای همین هم دست بریدن از این تپه ی کم ارتفاع احساسات برایم سخت بوده و البته هست.

گرچه هیچوقت آنچنان دوست خاصی اینجا پیدا نکردم و معمولا دوست هایم رو به اینجا دعوت کردم اما تک تک املتورهای اینجا دوست داشتنی بودند چرا که شاید هیچوقت نفهمیدند من دقیقا چه می گویم. مراتب قدردانی ویژه رو هم از اسپالیش کوپولوف سیبیلفسکی که هیچوقت نفهمیدم کیه و ممنونم از اینکه هیچوقت نگفت که کیه و همینطور خانواده محترم رجبی.

بار اولی که متن رو نوشتم املت‌نامه رو به ققنوسی تشبیه کردم که اگر الآن میمیره شاید جور دیگه ای متولد بشه اما وقتی دوباره نوشته ام رو خوندم متوجه شدم املت‌نامه ققنوس نیست، املت‌نامه بیشتر شبیه به غول سرخی میمونه که آخرین سوخت های هیدروژنش رو مصرف کرده، منبسط شده و در حال تبدیل به کوتوله سفیده. کم‌نورتر، چگال‌تر و کوچک‌تر. شاید اگر یک وقت یک جایی در یکی از سوراخ سنبه های وب به وبگاهی سر زدین (که هیچکس این روزها به وبگاه سر نمی زند) دیدید یک نفر آسمان را به زمین می دوزد و هیچ هدفی از زدن حرف هایش ندارد اولین جایی که یادتان بیاید اینجا باشد و این تنها میراث املت نامه در تمام این 10 سال 9 ماه 11 روز خواهد بود.

دوستدار تمامی پلاتیپوس‌‎ها، کرکس های ریش‌دار و املتورهای عزیز
شیخ المعانی شلغم‌الدین سمنانی
به تاریخ 17 مهرماه یکهزار سیصد و نود و نه هجری شمسی

تمّت

h1

قاتل دفترچه‌های خاطرات

09/26/2020

دقیقا از امروز 30 روز به پایان اشتراک دامنه و هاست املت نامه باقی مونده. املت نامه از سال 88 شروع شد. دو سال توی وردپرس بود بعدش با خودم گفتم یک دامنه اختصاصی داشتن خیلی خاص و رسمیه و تصمیم گرفتم دامنه و هاست بخرم. دامنه دات کام رو اون سال خریدم 6 هزار تومن و با هاست لینوکس 1000 مگابایتی خریدم 30 هزار تومن و جمعا شد 36 هزار تومن. امسال برای تمدید اینجا باید 528 هزارتومن بدم. که البته نمیدم این پول رو یعنی یه جورایی ندارم که بدم من نمی تونم 528 هزار تومن برای یه دفترچه خاطرات مجازی بپردازم. من نمی تونم پول خیلی از چیزای دیگه رو بدم. مسئله اصلی مسئله مالی نیست مسئله اصلی فلسفه پرداخت این پوله اما مسئله مالی هم هست.

وقتی با خودم فکر می کنم باید از فضای نیمه خصوصی که 11 سال صاحبش بودم دل بکنم، حقیقتا دلم می گیره. اینجا یه جورایی دفترچه ثبت تغییرات شخصیتی من در طول این 11 سال بوده. غمگین‌تر از اون اینه که من محکوم و مجبور به ترک این فضا هستم. کار از گرفتن هوای تو، آب تو، سلامت تو، اطرافیان تو رسیده به جزئی‌ترین چیزهای شخصی زندگی تو. حال کمر بر قتل ریزترین جزئیات زندگی تو بسته اند.

تفکرات و عقاید من پستی و بلندی های زیادی به خودش دیده اما یکی از چیزهایی که خیال امید به مساوات رو در دلم زنده نگه می‌داره عبارت «عمری دگر بباید بعد از وفات مارا»ست. در برابر این وضعیت این تنها کور سوی امیده.

عجیبه که آدم وقتی می خواد یه سری از داستان ها و اتفاقات مهم زندگیش یادش بمونه اونقدر بعد از اون جزئیات یادش نیست اما داستان عکس زیر فرق می کنه، قرار بود برای مشخص کردن پنجره های یک خونه با اسپری آبی اندازه فریم هارو مشخص کنم. طرفای ساعت 4 بود که رسیده بودم اونجا، کارگرا رفته بودن و گرمای تیرماه بیداد می کرد. تو راه که برسم اونجا توی ماشین آهنگ محسن نامجو-چون است حال بستان در حال پخش بود. وقتی رسیدم به خونه کاری که رو که قرار بود انجام بدم انجام دادم. ناهار نخورده بودم و دوباره این میگرن لعنتی شده شروع بود. روی یه تیکه یونولیت نشسته بودم و داشتم در کنار ستون‌های بتنی بالا رفته از منظر کوه روبرو لذت می بردم و یک نسیم خنک -از اونهایی که توی تیرماه خیلی کم گیرمیاد- به صورتم خورد. بلند شدم با اسپری آبی روی دیوار کنارم این رو نوشتم.

h1

من گربه‌ترین جواب‌نده‌ی بیست و هفت سال اخیرم

03/25/2020

خیلی قبل‌ترها یه املتور بود به اسم «اسپالیش کوپولوف سیبیلفسکی». انسان موجهی بود، ادبیات املت‌زده موقری داشت و نفهمیدم هیچ‌ موقع کی بود اما هرکی بود خلاصه چراغ قرمز کامنت‌های مارو همیشه روشن نگه می‌داشت. کلا من انقدر آدم «جواب‌نده‌ای» هستم که این بنده خدا هم بعد از کلی کامنت‌های خلاقانه و متفاوت در مورد هر پستی و با ادبیات متنوع مختلف خسته شد و رفت. نمی‌دونم الآن کجاست اما خدا ایشالا چراغ کپس‌لاک کیبوردش رو براش نگه‌داره.

این جواب ندادن من و عدم پاسخ‌دهی من واقعا پهنای باندی وسیعی در زندگیم داره. عمدتا هم به خاطر اینه که پیام، کامنت و… رو می‌بینم و با خودم فکر می‌کنم چی جواب بدم، جواب رو آماده می‌کنم در ذهنم و در ذهنم به اون پیام جواب می‌دم اما اون نورونی که باید جواب این دیدگاه رو از مغز به دستام یا زبونم منتقل کنه شبیه کارمندای شهرداری می‌مونه که صبح رو می‌چسبونن به صبحونه از 10 تا 11 کار می‌کنن بعدش هم به ناهار و نماز و اینا می‌چسبه. هروقت ازش امضا بخوای نیست یه میز خالی هست و یه چایی نیم‌خورده جلوش.

تو این ایام عید هم که من داشتم با اندام وستیجیالم (دنبالچه) گردو می‌شکوندم که آخ جون عیده و امسالم هم به خاطر کرونا همه چی پیچیده است و کلش رو خونه نشستم بین مبل و میز کار مسافرت می‌کنم اما متوجه شدم خیار خامی داشتم و از این خبرها نیست بلکه بدتر، قرار به همه زنگ بزنم.

اگر روزی از نهادهای امنیتی دولت‌ها من رو دستگیر کنن و بخوان از من اعتراف بگیرن به جای واتربوردینگ و شوک برق و پخش محسن چاوشی کافیه بگن تو باید با چندین نفر تماس تلفنی برقرار کنی و باهاشون حرف بزنی. مطمئنم توی کمتر از ده ثانیه اعتراف می‌کنم که همه چی کار من بوده.

هرچی باشه عید دیدنی با خوردن میوه و شیرینی و حرف زدن با اعضای خانواده خودت و یا گوش دادن به صحبت‌های بقیه می‌گذشت اما این تماس لعنتی هر ثانیه‌اش مثل شلیک گلوله به پا می‌مونه. باید یک دقیقه و بعضا یک دقیقه و بیست ثانیه با یارو صبحت کنی و هی براش آرزوی سال خوبی رو بکنی کما اینکه فکر کنم شروع سال 98 اهالی دیوهای مازندران برای ما آرزوی سال خوب کرده بودن.

خلاصه اینکه اگرچه شاید یکی از دوستام رو دقیقا به خاطر سلسله مراتبی شبیه منشی و پیچ و خمِ دره‌های عمیق بروکراسیِ رسیدن بهش از دست دادم اما خب گاهی اوقات بهش حق می‌دم یکی باشه همیشه به بقیه بگه پیامتون رو بهشون می‌رسونم اما ایشون برای ابد تو جلسه با خودشه!

h1

اسمشو ببر

11/10/2019

گاهی اوقات من اگه تنها باشم با خودم بلند بلند فکر می کنم، در نتیجه خیلی راحت کسی می تونه افکارم رو شنود کنه. البته همین موضوع رو هم الآن متوجه شدم اون هم به خاطر اینکه اتفاقی افتاد که من رو یاد یه شخصیتی توی زندگیم انداخت و بلند با خودم گفتم شبیه فلانی شده. برام عجیب بود شنیدن اسمش از زبون خودم. ما اسم هارو برای خطاب کردن افراد استفاده می کنیم و توی ذهنمون اغلب کم اتفاق می افته که اسم آدمارو بگیم چون می دونیم داریم در مورد کی صحبت می کنیم (حداقل برای من اینطوریه) اما همین به زبون آوردن اسم به‌واسطه بلند فکر کردن باعث شد اسمی رو که مدتهاست خطاب نکردم صدا کنم و احساسات شبیه موقعی که دریچه سد سرریز میشه و آب می ریزه بیرون همینطور کف خونه جاری شدن.

من هر موقع در مورد اسم ها فکر می کنم یاد بازی The Witcher 3: Wild Hunt می افتم. اصلن هم نمی دونم چرا باید این اتفاق بیوفته شاید بزرگترین لحظهd فلسفه اسم ها برام تو زندگی همین لحظه بوده ماجرا اینه که یه بچه‌ای به شیوه ظالمانه ای سقط میشه و وقتی می رن بچه رو خاک کنن بهشون می گن که قبل دفن کردن بچه براش اسم انتخاب کنین به خاطر اینکه:

Names are powerful seals.

بعدها خیلی بهش فکر کردم و چقدر به ضرورت و اهمیت اسم ها پی بردم. اسم‌ها واقعا توی ذهن ما مهر و موم میشن برای همین کسایی که فامیلی داغونی دارن و می رن عوض می کنن همچنان با همون فامیلی برای ما باقی می مونن.